آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشتبه تاریکی شن ها بخشید
و با انگشت نشان داد سپیداری و گفت:نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بر دارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
" خانه ی دوست کجاست؟ "

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت تنها به تو می اندیشم
به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت
و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد
عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم گل امید خواهی کاشت
تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی
تویی که نمی توانم حتی در خیالم به بی تو بودن حتی برای يك لحظه ی کوتاه فکر کنم
نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم
چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی يافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم
نیامدنت قلبم را سخت می فشارد
اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم
یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

زير باران غزلي خواند،دلش تر شد و رفت
چه تفاوت كه چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود كه پرپر شد و رفت
روز ميلاد،همان روز كه عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او كسي بود كه از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد
مسافري تنها كه يك روز كبوتر شد و رفت...

فريادي از ته دل
از آنجا كه غم مي رويد،گل عشق مي رويد
و نفرت مي جوشد
فقط سكوت مي كنم چون به من اجازه ي ديدن مي دهد
ديدن هر آنچه فرياد نمي گذارد ببينم
چشمانم را مي بندد و مرا در خشم حل مي كند
چقدر زيباست نشانه ي رضايت پس
فقط سكوت مي كنم چون زيبايي را دوست دارم

قاصدك دنيا غروب آرزوهاست...

تلخ و شيرين جهان چيزي به جز يك خواب نيست
مرگ، پايان مي دهد يك روز اين كابوس را

درد هايم را برايت گفته ام،بشنو اكنون
اين سكوت تلخ را.
(تنها ترين تنها)
مبادا که ماه رمضان نزد شما مانند دیگر ماهها باشد؛
زیرا که این ماه نزد خداوند نسبت به سایر ماهها از حرمت و
فضیلت فزون تری برخوردار است.


تنهاييم را با كسي قسمت نخواهم كرد.......
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست......
يك عمر دور و تنها
تنها بجرم اينكه
او سر سپرده مي خواست
من دل سپرده بودم

خداوندا! نمی دانم چرا در این دنیا یکی از داغ های سنگینِ دنیا
یعنی تحمل تنهایی را بر دوش من گذاشته ای.
اما این را میدانم هیچ دردی به درد تنهایی تو نمی رسد.
خداوندا! بنده هایی را که عزیزشان میداری از تو یادی نمی کنند.
حتی در تنهایی خویش نیز تو را فراموش می کنند.
و بیشتر از هر کسی من...
آنقدر دل به عیش و نوش های این دنیا داده ایم
که حتی واژه ی خدا را کمتر کسی به وضوح درک می کند.
خدایا به مهمانی دیگرت نزدیک شده ایم،یک سال دیگر نیز این لیاقت
را به ما داده ای که تو را بهتر بشناسیم
افسوس که هر سال غریبه ترت می یابیم.
هر روز آشناییت بین ما گمگشته تر می گردد.
بهانه ای برای دیدار دوباره ات میخواهم.
نه ! برای دیدار صد باره ات میخواهم.
حتی بهانه نیز برای با تو بودن تنگ است.
هیچ بهانه ی تازه ای نمی یابم.
باید کاری کرد،من نگاهت را میخواهم.
آن نگاهی که مرا عاشق کرد را میخواهم.
دلم تنگ است...
برای نگاهت تنگ است.
برای آن چشمان دلربایت تنگ است.
برای آن قلب پاک و زلالت تنگ است.
چرا بهانه؟
دلم برای با تو بودن تنگ است.
باید کاری کرد،من تو را میخواهم.

